مرسی خدا.بالاخره تموم شد.من الان خوبم و عوارض داروها کم کم دارن از بدنم میرن و من دوباره به درس و دانشگاه بر میگردم.خوشحالم...
بالاخره تموم شد.هفته قبل آخرین مرحله شیمی درمانیم رو هم به لطف خدا گذروندم.
خیلی به خدا بدهکارم...خیلی...
نمی خوام این دوره زندگیم رو فراموش کنم.هرچند مثل یه خواب بد تلخ و سخت بود اما باعث شد قدر خوابهای خوبم رو بدونم و بفهمم که خدا چقدر دوسم داره.
اول و آخر توئی ما در میان
هیچ هیچی که نیایددر بیان
هزارویک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف"را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.خوب یادم هست از بهشت آمدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.بس که لطیف بودم توی مشت دنیا جا نمی شدم.اما زمین تیره بود.کدر بود سفت بود و سخت.دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. ومن هر روز قطره قطره تر تیره تر شدم و ذره ذره تر سخت تر.من سنگ شدم و سد و دیوار.دیگر نور از من نمی گذرد دیگر آب از من عبور نمی کند روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام گریه نمی کنم تا تمام نشود می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود و روح سنگ وصخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی سراپا کدریم به چشم می آئیم و دیده می شویم اما لطافت هر چیزکه از حد بگذرد ناپدید می شود.یا لطیف! کاشکی دوباره مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم مثل هوا که ناپدید است مثل خودت که ناپیدائی ...یا لطیف! مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من بخش...
سلامی دوباره
متن بالا رو از کتاب "در سینه ات نهنگی میتپد" نوشته عرفان نظرآهاری نوشتم.این کتابو وقتی شیمی درمانیمو شروع کردم یکی از بهترین دوستام بهم هدیه داد و وقتی تو بیمارستان بودم خوندمش.خیلی خیلی به دلم نشست...
کم کم دارم به آخرین دوره شیمی درمانیم نزدیک میشم.خدایا ممنونتم و خوشحالم.خدای بززگ عزیز و مهربونم کمکم کن تا همیشه شاکر الطاف بینهایتت باشم.
من در اين تاريكي
فكر يك بره روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.
***
من در اين تاريكي
امتدادتر بازوهايم را
زير باراني مي بينم
كه دعاهاي نخستين بشر را تر كرد.
***
من در اين تاريكي
در گشودم به چمن هاي قديم،
به طلايي هايي، كه به ديواراساطير تماشا كرديم.
***
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بته نورس مرگ، آب را معني كردم.
منتظرم...
منتظر تموم شدن این دوره درسی سخت(سرطان معلم بزرگیه به شرطی که آدم شاگرد خوبی باشه!)
و می دونم همه اونائی که دوسم دارن هم منتظرن تا عبورم رو از این دوره باهم جشن بگیریم...
ابري نيست
بادي نيست
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها، روشني، من، گل، آب .
پاكي خوشه زيست .
***
مادرم ريحان مي چيند .
نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط .
نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد !
نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد .
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست .
چيزهايي هست، كه نمي دانم .
مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد .
مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم .
راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم .
من پر از نورم و شن
و پر از دارو درخت .
***
پرم از راه، ازپل، از رود، از موج
پرم از سايه برگي در آب :
چه درونم تنهاست ...
امشب دوباره می رم بیمارستان و فردا باز شیمی درمانی...خسته ام اما شعر سهراب بهم احساس سبکی داد.خدایا بینهایت ممنونم...
ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاری
عطر پاک نفست سبز و رها از آسمان جاری
نور یادت همه شب دردل ما چو کهکشان جاری
تو نسیم خوش نفسی من کویر خار و خسم
گر به فریادم نرسی من چو مرغی در قفسم
تو با منی اما, من از خودم دورم
چو قطره از دریا من از تو مهجورم
با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست
عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست
چگونه فریادت نزنم چرا دم از یادت نزنم
در اوج تنهائی
اکر زمین ویرانه شود
جهان همه بیگانه شود
توئی که با مائی...
خدای مهربونم هیچ وقت دستای خالی و یخ زده ام رو رها نکن.خدایا تو که میدونی چقدر ناتوانم هیچ وقت منو به حال خودم نذار.خدایا همیشه توی زندگیم افتخارم این بوده که میتونم با تو حرف بزنم هیچ وقت این افتخارو ازم نگیر.خدایا ممنونم...
امشب از اون شبائیه که دلم گرفته...
هرچند این دلتنگی رو چون یه جور آرامش داره دوست دارم.
یکشنبه دوباره میرم بیمارستان واسه شیمی درمانی.خدایا این مدت باقیمونده از درمانم رو به خیر و زود بگذرون.سرم درد میکنه,خسته ام...
خدایا منو کجا می بری؟!
کمی با من مدارا کن که خود را با تو بشناسم
من گم را تو پیدا کن من گم را تو پیدا کن
کمی با من مدارا کن صبوری کن تحمل کن...
(به یار عزیزی که باهام نامهربون شده...هرچند اینو نمی خونه)
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته,نگارا تو بمان
«وقتى جهان
از ريشه جهنم
و آدم
از عدم
وسعى
از ريشه هاى ياس مى آيد
وقتى كه يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را
به كفتر
تبديل مى كند
بايد به بى تفاوتى واژه ها
و واژه هاى بى طرفى
مثل نان
دل بست
نان را از هر طرف بخوانى نان است!»
زنده یاد قیصر امین پور
سلام
میخوام به خودم قول بدم که به یه دوست عزیز کاری نداشته باشم تا وقتی اون دوست خودش بخواد دوباره دوست عزیزم باشه!!
چقدر ناراحت کننده ست.خبر درگذشت قیصر امین پور رو وقتی شنیدم که خودم بیمارستان بودم و حالم خوب نبود.شعراشو توی ذهنم مرور کردم.شعرائی که باهاشون زندگی کردم.حیف و زود بود که بره...
"روی میز خالی من صفحه باز حوادث
در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری"
سخت ترین زمان شیمی درمانیم همین هفته پیش بود و من برای زنده موندن تقلا کردم...
من از خدا ممنونم چون درست وقتائی که حالم خیلی بد میشه یه جوری نشونم میده که دوسم داره![]()